![]() |
![]() |
|
| آنچه در بهار مست رویید..در قمار با پاییز رفت..چه خوب است ، داشتن چیزی برای باختن .. |
|
بوی عود عطر کندر دود آتیش... 212 از نوع SIXTY پیراهنی میسازه برای باد... آخه چرا؟ همه ی آدمها مثه همدیگه هستن. استثنا ء وجود نداره هیچ کس تافته ی جدا بافته نیست. احساسات میتونه روی همه اثر بزاره. حتی کسی که ادعای منطقی بودن رو داره و همه ی مسائل رو با برهان عقلائی حل کنه سعی میکنه با من بالغش رفتار کنه هم میتونه من کودکی اونم از نوع ناسازگارشو نشون بده به عبارتی رو کنه! گفت : یلدا من از سنگ و آهن نیستم. پس میشکنم. یلدای درونیم داد میزد خوب جوابشو بده بگو پس شیشه هم نیستی که بشکنی!! ولی نگفتم... یا رومی روم ، یا زنگیه زنگ.. بچه تر که بودم بهش میگفتم ترسو. کم کم شد محافظه کار و محتاط. بعد شد نا مطمئن. الان چی شدی؟ ولی من واسه تو به قولی ناجی بی ریا شدم.. چه دیر ولی...یلدا دیگه اون یلدا نموند. دوست نداشتم تغییرات زیادی داشته باشم. ولی فکره دیگه...به مرور زمان تکامل پیدا میکنه و هی عوض میشه... هی عوض میشه... هی عوض میشه.. آخرش از درد زیاد منفجر میشه... آتیش مذاب روونه ی جسم میشه.... میسوزونه.. میسوزونه.. میسوزونه.. بعد میسوزی.. دیگه از اون جسم سوخته نمیشه توقع زیادی داشت. میشه؟ رها شدم تو دستهای باد... اتاقی تاریک.. روشن با نور ستاره.. سرمایی خفیف.. نفسی داغ... خوابم میآد.. حس سنگ و آهن و شیشه میره.. تنهایی؟؟ مرا ببخش که با دوریت زنده ام هنوز... این حس از کجای افق می آد که تا ساحلم ادامه داره... باز تنم برای آغوشی بی شمار ...میشمره روزها رو تکرار ترانه ی زمین رو دوست دارم.. به زخمام نمک می پاشم که تازه بمونن.. آخه زخم بدون نمک کهنه کینه میشه...
|
|
و باز قطع شدن تمامی راههای ارتباطاتی در ایران به معنای : خفقانی دگر باره ، کشتاری چند باره ، خوشه هایی بی باره و شاید سر انجام انقلابی دوباره... ودر غیر این صورت این کار چه لزومی داره!! قرن ها نالیدن به کجا انجامید... شریعتی : سوسياليسم اگر سوسياليسم باشد به «ديکتاتوری رهبر» نمیانجامد... حالا که حرف دکتر البته از نوع شریعتی شد ، می خونیم نیایش معروفش روبا آرزوی داشتن ایرانی آزاد... ای خداوند! به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گشتاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی(ع) و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش ... پ ن 1:الهی آمین پ ن 2 :سیاوش 2 روزه تموم وقت برام میخونه ، اونم به دستور Mr Heat . من فقط عاشقه اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم که به جای تو بمیرم... پ ن 3 : اگه یه نفر یه کار اشتباه کنه و شما نتونید ببخشید ، بعد بهتون بگه حالا که نمیبخشی پس مغروری منم شکایتت رو میبرم پیش خدا ، از ترسه نازل شدن عذاب الهی میترسید یا با اعتماد کامل به خدا ، همچنان راهتون رو ادامه میدید؟ ابهام نوشت پس از پی نوشتها: یه دوستی نمیدونم به چه دلیل کامنتهایی اونم از نوع خصوصی برای من گذاشتن و به تعریف روشنفکر و همچنین نقدکتاب غربزدگی پرداختند اونم با وصف زیاد و چه توصیفی!!!! فقط جواب نقد شریعتی رو میشه با جملات خودش داد: انسان به میزانی که می اندیشد ، انسان است، به میزانی که می آفریند انسان است، و نه به میزانی که آفریده های دیگران را نشخوار می کند.
|
|
بعد چند وقت، زنگ بزنه بهت چه حسی بهت دست میده؟! میتونی خواب تعبیر کنی یا بگم ابن سیرین بیاد! من به دانیال نبی اعتقاد دارم! ولی من کلا خوابم رو خودم تعبیر که نه ، به عبارتی معنا میکنم! یلدا تو داری می ری منم دنبالتم...ولی بهت نمیرسم! با خودم گفتم یلدا چه تند شده! شایدم شاخ شده! اینارو نوشتم که بدونی دویدن اونم توی خواب بعدشم نرسیدن یعنی همه چی میتونه تغییر کنه... زمان ثابت نیست...تا به خودت بیای یلدا هم رفته..چون دیگه طاقت نداشت که بمونه... چون خسته شده بود... خسته اس.. چقدر بده که آدما فکر میکنن هر کاری میتونن انجام بدن ، هر حرفی میتونن بزنن ، بعد بگن ببخشید ولی تقصیر من نبود ...تقصیر آستر آستین کت بابای شهاب بود!! من کلا بد شانسم! طبق قانون راز با کسی که بد آورد تو کاراش مراوده نداشته باش! پس یه بار دیگه این حرف تکرار شه کلا حذف میشی...تند گفتم..ولی لازم بود! باید بارون بیاد...همه رو پاک کنه...تا یادم بره چی شدو چی گذشت.. یه روز گذشت؟؟ چراآدمها دوست دارن نظرشون رو تحمیل کنن؟؟ من از چند چیز متنفرم. که یکی از شاخص ترینش نصیحت شنیدنه! من کارام تمومش درست نیست ولی شما هم اشتباه میکنی ! حالا هی آهن سرد رو به قولی بکوبون!! و البته انزجار از جمله ای کوتاه ،همچون خوش باشی و یا خوش بگذره!! میدونم که خوبی... غریبه شدیم.. حس غریبم حس عجیبیه... منم چو کشتیه بی نا خدا به سینه ی دریا میرم... گاهی دوره.. گاهی یه حس کوره.. قصه های پر غروره.. من کویر و اون... به زیبایی خوشه چیدنه... بنویس..و نه برای یک خواب بلند به احترام سیاه و سپید به احترام خاکستری... نیچه.. کانت...ژان بدن حتی به احترام حیله ی ماکیاول... ولی به قولی باران غبارها دشنام های باد را چون دشواری سکوت غیبت میشوید ... برای سکوتی دوباره غیبتی دوباره دشنامی دوباره خیالی دوباره می بایست تا باران... پی نوشت از نوع بارونی : من اسیر درد اون افسانه ی پر کشیدنه... |
|
چند تا شاخه گل رز قرمز، چقدر میتونه احساسه خوب بهم بده.. با اینکه هنوز نمیتونم نفس بکشم.. رایحه شو حس کنم.. یه زمانهایی که خیلی دوره دیگه...شاید تقریبا صد ساله پیش البته با کمی اغراق ، هر وقت پشت ترافیک نیایش میموند برام از دختر بچه های گل فروش میخرید!! دیگه اسمه این گلهای رز قرمز شده بود رز ترافیکی... به مردم عشق بده تا بتونی عشق جذب کنی. چرا من حرفه دل و زبونم یکی نیست؟ خوب شنونده باید عاقل باشه!! آفرین یلدای درونی، عاشقتم که اینقدر حرفهای به جا میزنی. ادامه بده . وقتی میگه ازت متنفرم یعنی خیلی عاشقتم! وقتی هم میگه نمیخوام ببینمت یعنی ... پس وقتی هم میگه از آهنگه صدات خسته ام یعنی چی؟ تصمیم گرفتم یه سر به کتابها ی خاک خورده یی بزنم که یه زمانی فقط کارم شده بود خوندنه اینا. من یه کتابخونه ی بزرگ پر کتابهای شعر و داستان قدیمی دارم.که البته ماله بابام بود! کتابهای جدید رو از اونا جدا کردم نمیدونم چرا ولی بوی کتاب کهنه آزارم میداد...یادمه چهارم یا پنجم دبستان بودم کتابهای ر اعتمادی رو میخوندم ، خیلی جالب بود برام ! بعد با خودم فکر میکردم چون این نویسنده حتی مسائل اتاق خواب رو تشریح میکنه اسم مستعار میزاره برا خودش که کسی نشناستش به خاطر حرفهای ...!!! نخند بهم ، بچه بودم دیگه! بعد کم کم پیشرفته تر شدم.رفتم سراغ جلالو سیمین وعباس پهلوان و چوبک و بزرگ علوی و و جمالزاده حتی عزیز نسین ترک هم خیلی منو جذب میکرد....از مدرسه می اومدم خونه به جای درس و مشق میرفتم سراغ کتاب...تا شب که از خستگی چشم خوابم میبرد و صبح زود درس میخوندم... سوم راهنمایی بودم کتاب بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی تازه اومده بود و یلدا جون امتحان نهایی داشت.چون همیشه شاگرد ممتاز بودم با خیاله راحت میگفتم این دفعه هم میگذره...اینقدر غرق این کتاب بودم که همه ی خواب و خوراکم شده بود عشق محبوبه به رحیم نجار ! چقدر دلم میخواست ننه رحیمو خفه کنم!!!. چقدر عاشقه منصور، پسر عموی محبوبه با اون موهای لخت مشکی، چشمهای کشیده ی سیاه به قوله خودم شاهینی وقد بلند و صدای دو رگه به قولی حنجره امریکایی شده بودم...باور نکردنیه که بگم بعد ها همه ی این خصلتها رو فقط و فقط و فقط توی یه آدم اونم از نوع واقعی دیدم...عشقه من ، فکرم رو میبرد به شخصیتای کتاب... برگه های امتحانم و تند تند سیاه میکردم که برسم خونه برم سر کتاب...اون سال من شاگرد سوم شدم! از اسب غرور افتادم پایین...ولی عشقه به بامداد خمار برام شدید تر بود دیگه...بعدش شب سراب ناهید پژواک اومد که از زبون رحیم نوشته شده بود و اونو توجیه کرده بود... و بعد جنگ مطبو عاتی بین دو نویسنده که چراشب سراب ضعیف، بامداد خمار رو کمرنگ کرده... شب سراب نیارزد به بامداد خمار... خلاصه بیشترین کتابی که روی من تاثیر گذاشت این کتاب بود و بعد سینوهه ی ذبیح ا... منصوری.. می خواستم با یک مقدمه کوتاه شروع کنم که درد دلم باز شد... امروز بی هوا شلوارهای وصله دار اومد تو دستم... راستش برای اینکه من با معلومات اندک و تحصیلات خارج از رشته ادبیات و داستان نویسی دارم، بیایم برای رسول پرویزی مطلبی بنویسم شاید کار زیاد جالبی نباشه ولی چقدر فرقه بینه کتابهای قدیم و جدی به قول حسین پناهی دیگه همه داستانهای دنیا واقعا تموم شده...تو دو سال اخیر بهترین کتابی که خوندم کافه پیانوی فرهاد جعفری بود ولی اون کجا ...اینا کجا...نقل کجا..اصلا ربطی نیست بینشون...کتابها دارن میرن به سمت جماعت روشنفکر! خواننده های عام دیگه زیاد به حساب نمی آن..مگر اینکه راضی باشن نسرین ثامنی بخونن! شلوارهای وصله دار پرویزی خاطرات زندگی خودنویسنده رو به شیرین ترین زبون ممکن بیان میکنه و از دردها فقرها ،ناآگاهی ها مردم جامعه اش حرف میزنه ... منو برد تو فکر گذشته ی نه چندان دورم و دوران مدرسه ام و کتاب و فقر فرهنگی و الان و آیندم... آخرین جمله ای که خوندم خطی از سه یار دبستانی بود... وکتاب رو بستم... يک روز دختری پديدار شد، هرسه ما را بجان هم انداخت و رفت ! رفت كه رفت... پ ن : دوست ندارم از نوشته هام بفهمی که من خوبم یا نه! حال من بد نيست غم، کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم... |
|
از درد و غم نوشتن زیاد کار جالبی نیست.. طبق قانون راز باز هم غم رو جذب میکنی ..اینجوری غم دابل میشه... امیدم را از من مگیر خدایا..خدایا.. هایده آدمو میبره به غمناک ترین خاطراتی که روزی براش خوش بود... خوب سوسن خانوم گوش کن!!! چشم عسلی ، ابرو کمون؟؟ حالا نمه نمه بیا تو بغلم!! کلا میخوام یه تحول اساسی ایجاد کنم. سوسن خانوم یه دونه باشه!! کفشهای سفید پاشه! نه.. نشد.. کجا برم خدایا.. به کی بگم غمم رو...که غم وجودمو سوزونده.. به حرف کسانی که در مورد ظاهر صحبت می کنن بی توجه باش، و به حرف کسانی که در مورد باطن صحبتj می کنن دقت کن... امیدوارم درست تصمیم بگیری.. پرنده ای که اوج می گیرد، نه به پرواز، که به بامی دیگر می اندیشد... گاهی باید داشته ها را پذیرفت..نداشته ها را آرزو کرد....و از دست رفته ها را فراموش.. ولی مشکله من اینه که آخه به هر دری میزنم فراموش نمیشه..دوباره و سه باره .. هزار باره چهار چنگولی میآد تو مخم.. هه هه.. عاشقتم اینقدر خری! اینجا بنویسی دیگه کسی نمیفهمه که آخه ..به قوله نبوی ارتش 20 میلیونی اینترنتی ها میآید! نام مستعار بود نه؟ ( Nickname ) یکی از مهم ترین جنبه های ارتباطی ما بود یه وقت هوا ورت نداره به طمع تفرقه در جماعت طالب اصلاحات بیفتیا! یه جایی خوندم این جمله رو، معنیشو الان بعد چند ماه فهمیدم! اوهوم.. ارد بزرگ: آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت. حوصله ی آرمان نامه هم ندارم دیگه.. شامل یکصد و سیزده فرگرد و هفتصد و چهل و پنج فرمان ارد بزرگ!! اونم خوشحال بود برا خودش یه چیزی گفته..مردم به شر نونه شب موندن! چه داستانی ... این چه سری بود که تا می دوید پیدایش نمی کرد وقتی ندوید آنرا یافت... تا می پرسید نجست تا نپرسید آنرا جست . تا میرفت راه بود . تا نرفت رسیده بود . این چه سری بود که همه رفتنها در نرفتن خلاصه شده بود همه بودنها در نبودن همه دانستنها در ندانستن و همه خواستنها در نخواستن.. این چه سری بود که سراغش را از هر کس می گرفت نمی یافت تا سراغش را نگرفت آنرا یافت.. این چه نقشی بود که در هیچ خیالی نمی گنجید و هر چه خیال بلند پرواز و قوی هم بود گنجایش درک آنرا نداشت و در آن گم می شد . در این بی نقشی هر نقشی را می توانست بازی کند.. نقش گدا یا شاهزاده فرقی نمی کرد .. او هر نقشی را می توانست بازی کندحالا وقت برگشتن بود ... او بر گشت چون برگشتن در ذات او بود و او می بایست برگردد مثل نمک که شور است و شکر که شیرین است.. بر می گشت که دوباره برود واین رفتن و برگشتن دائمی و همیشگی بود... پی نوشت : …sorry for IRRATIONAL’s Concept |
|
صفحه نخست کارم داشتید؟ آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| زیاد دور نیست..اندیشه ی باران.. |
تنها یک چتر سکوت.. |
| به قلم |
|
یلدا love story |
| همیشه همراه های من |
|
آهوي خوشگلم عمو بهرام Angel یاداشت های شخصی یک دوست خواب خوش گاهی مینویسم.. ارشاد سکوتم را نشنیده گرفتی.. یکی مثل خیلی های دیگه |
|
RSS
|