![]() |
![]() |
|
| زندگی تجربه ی تلخ فراوان دارد..دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد... |
|
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارندو تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد،گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی ازفرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین م یفرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد باتعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستندولی عد ه بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا |
|
جلوي آينه بشين خودتو تنها ببين.. از توي گلدون عشق هر چي گل مونده بچین..
از پشيموني بگو...از دل آزاري بگو..من ديگه كه رفتنيم...هر چي دوست داري بگو..
|
|
در زمانه ای که ...
سگها از گرگهی بیابان رشوه می گیرند... و مترسکهای مزرعه... با کلاغ های سیاه تو تبانی می کنند دیگر از تو... توقع وفاداری ندارم... |
خسته ام از تلخیه شب تو طلوع زندگی باش........... |
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت توغريبي... به اين جمله اعتقاد دارم ...من با تو غريبه نيستم...باور كن..
|
|
yalda اگه كارم داشتيد love story |
| کاش لبخند ها پايان نداشت |
مي نويسم با ابرهايي كه ديگر بعد از ان جدايي همراه من بود .وقتي جملات زيبايی مي خوانم گاهي حقيقت را به خوبي لمس مي كنم و گاهي از خواندن حقيقت مي گريم ولي بعداَ مثل آسمان آبي پاك و بي كينه مي شوم .....
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک اسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی . زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ساعت چهار بار نواخت امروز روز اول دی ماه است من راز فصلها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی ز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد ...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند من از کجا میآیم؟ به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد." گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ." ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل به داس های واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی نگاه کن که چه برفی میبارد ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... |
| پیوندهای روزانه |
|
من خیلی دوست دارم آرشیو پیوندهای روزانه |
| دل نوشته ها |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| به قلم |
|
یلدا love story |
|
RSS
|